سفره دلم را چیده بودم
تو مهره های شطرنج بی رحمانه ات را
به خیال خام خودم میزبان ضیافتی بزرگ بودم نه رقیب ضعیف شکست خورده ای
شام هنوز تمام نشده بود که کیش و مات شدم


گاهی سخن از عشق بگویید بگویید گه در ره توحید بپویید بپویید شمامه ی حالست کز باغ وصالست شمامه ی این باغ ببویید ببویید با آب ازین جامه پلیدی...